تاريخ : شنبه 5 / 11 / 1392 | 23:34 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

 تو خود عشقی خود عشق 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 31 / 6 / 1393 | 16:43 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

بعد دیدن تبلیغات فراوون شهر موشها بالاخره دوشنبه هفته پیش با مامان و بابا برا اولین بار رفتی سینما

و کلی دوست داشتی و کلی دختر خوبی بودی

هیلدا و موش موش

 

هیلدا و باران در تولد باران جون

 





[موضوع : گالری هیلدا جون, اتفاقات هیلدایی]
تاريخ : چهارشنبه 19 / 6 / 1393 | 12:48 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

سلام عشقم

درسته این  روزا دیر به دیر میام برات مینویسم اخه دیگه بزرگ شدی و چیزای زیادی برا نوشتن ندارم

بیشتر روزا سرگرم بازی و شیطونی میگذره و حرف زدنت که الان کامل کامل حرف میزنی

عاشق ماشین و موتورو تفنگی روزایی که میام مهد دنبالت همش میگی خاله امروز دختر خوبی بودم

جایزه چی میگیری برام بعد من میگم بستنی بیسکوییت کیک میگی نه اینا که جایزه نیس میگم خب جایزه چیه

میگی فک کن جایزه چیه بعد هی تکرار میکنی فک کن فک کن بعد خودت میگی ماشین برام بخر یا شوکاکالوله ای

(کرم کاکائو های تیوپی) که تو عاشقشونی و از نظرت بهترین جایزس

وقتی باهم میریم حموم خیلی شیطونی میکنی و خیلی عصبانیم میکنی یعنی همش میخوای دوش دست خودت باشه یا شامپو دست خودت باشه و نمیزاری کاراتو بکنم ولی انقدر توی حموم با نمک و خوشگل میشی و اداهات و اب بازی هات با نمکه کلی بفلت میکنم و بوست میکنم

عاشق عطر زدنی همش عطرای رو میزمو برمیداری و میگی هاسی امروز پیس پیس نزدم

هر وقت لاک جدید میزنم زود میگی برا منم ازینا بزن و سریع میدوویی سر کشو و لاک میاری و گاهی خودت دوست داری بزنی و همه دستاتو لاکی میکنی منم عصبانی وحساس رو لاکام همرو جمع کردم تو یه سبد گذاشتم بالای کتابخونه

اینبار که کاشان بودم از یه نمایشگاه کتاب برات یه عالمه کتاب خریدم و گفتم کم کم به عنوان جایزه بهت میدم

و گزاشتمش تو همون سبدی که لاکا هست بالای کتابخونه و تو فکر میکنی اون تو پره جایزس همش میگی ازونجا جایزه بده

توحیاط که میریم همه بچها میدوون میان پیشت و دستت و میگیرن یا بغلت میکنن باهات بازی میکنن تابت میدن توپ بازی میکنن یا دسته جمعی خوراکی میخرن رو چمنا میشنن میخورن توام همش پیش بچهایی و به زور میاریمت بالا

خونتونو دوباره عوض کردین دو هفته پیش و از مجتمع ما رفتین البته هنوز نزدیک همیم

این خونه خیلی خوب نیومد براتون و مامان سمیه همش مریض بود و یکی از علتای زود گذاشتن شما تو مهد مریضی مامان سمیه و تغییر روحیش بود که الان خداروشکر خیلی خیلی بهتره

هنوز بیشترین کسی که حوصله شما رو داره مامان جونه از صبح تا شبم پیشش باشی همش باهات بازی میکنه و میخنده و اصلن دعوا و عصبانی شدن تو کارش نیس برای غذا خوردنت و بازی گوشیات وقت غذا خوردن کلی حوصله داره

عاشق اینی که برات از یوتوب کارتونای موزیکال بزارم 

از وقتی رفتی مهد کلی شعر یاد گرفتی و همش میخونی کلی بازی یاد گرفتی و من احساس میکنم این جور بازی کردن با خودت برای بچهای 3 سال به بالا باشه یعنی من بیشتر تو بچهای 3-4 سال این مدل بازی کردنارو دیدم ولی شما از الان خودت اینجوری بازی میکنی روسری سرت میکنی کیف برمیداری میگی من میرم مغازه تو اینجا بشین برم برات اینو بخرم اونو بخرم یا وقتایی که با عروسکات حرف میزنی حرفای مامان سمیه یا من یا خاله نازنین مربی مهدتو به عروسکا میگی .

رنگارو بهت یاد دادم و کم و بیش بلدی البته نه کامل هنوز

عاشق رقصیدنی

عاشق دست بند و ساعتو گوشواره و همش میگی گوشمو سوراخ کردم برام ازینا بخر

یا بزرگ شدم ازینا برام بخر.

وقتایی که از مهد برمیگردیم خیلی سخته تو هوای گرم توام خسته همش میخوای بغل باشی منم هی به بهانه های مختلف و جایزه اینا بغلت نمیکنم گیج

جدیدا از مهد یاد گرفتی یکی که دعوات میکنه بهش میگی باهات دوست نیستم ( اصلن نمیدونی قهر یعنی چی) یه وقتایی دوستات تو حیاط بهت میگن هیلدا با من قهری تو اصن نمیدونی یعنی چی و فقط بهشون میگی باهات دوست نیستم خیلی بانمک اخم میکنی و بهشون میگی خنده

هنوز عاشق خالی کردن کشو ها و کتابخونه منی اخه کی بیخیالشون میشیقهر

خیلی کم ازت عکس میگیرم بیشتر فیلمه برا همین الانم عکس ندارم که بزارم ولی سر فرصت حتما ازت عکس میگیرم زیبابغل

تا همین جا یادم میاد هر چی جدید یادم اومد میره پست بعدی

ببخشید دوستای وبلاگی عزیزم سر فرصت کامنتای قبلی و جواب میدم و حتما میام وبلاگتون دلم برا همه تنگ شده بوس





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 / 4 / 1393 | 12:13 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عکسای مسافرت شمال (بندر انزلی و سرعین ) خرداد 93 در ادامه مطلب مفصل آرام :



ادامه مطلب

[موضوع : گالری هیلدا جون, سفرنامه ی هیلدا]
تاريخ : شنبه 7 / 4 / 1393 | 8:47 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

صدات میکنما خندونک این جمله ی خیلی بامزه با لحن بانمکت وقتی کسیو صدا میکنی و جواب نمیدیم منو کشته

با من بودی ؟ منو صدا زدی ؟ چرا منو نگاه میکنی خندونکواین جمله های با مزه وقتی تو اتاقیو یکی تو پذیرایی یکی دیگرو صدا میزنه و شما فکر میکنی همه با شمان خندهاخه من عاشقتممحبت

دوست دارمبوس : قربون احساساته خالصانت برم که یهویی بی مقدمه میگی دوست دارم .محبتمن که عاشقتم.

 

از در که میای تو میگی هاسی هست ؟ بعد میدویی میای تو اتاق بغلم.بغل

یه وقتایی میای و به هیچکس سلام نمیکنی و همش میگی باباجون کوجاست ؟ و تا باباجونو میبینی میخندی و میگی باباجون سلااااام (کلی پر انرژی)راضی

عاشق خاله نازنین مهد کودکت هستی ازین موبایل اسباب بازیا بابا برات خریده بود وای من اون شب مردم انقدر با خاله نازنین حرف زدم همش گوشیو میزاشتی دم گوشم میگفتی خاله نازنینه خندونک

یه روز ظهر که پیشم بودی و میخواستی بخوابی هر کتابیو میخواستم برات بخونم دوست نداشتی خودت اسم شعرایی که مامان سمیه برات میخوندو میگفتی که برات بخونم ولی من هیچ کدومشونو بلد نبودم بالاخره بهت گفتم میخوای برات شنگول منگولو بخونم و توام قبول کردی ازون روز انقدر دوست داری خودت میگی برام بخون

و یه جاهاییشو خودت میخونیبوس

هنوز پوشک میپوشی و مامان سمیه داره طبق اون چیزی که مشاورت گفته باهات کار میکنه اما وقتایی که میخوام پوشکتو بپوشونم همش میگی پوشک برا نی نیاس برا بردیاس هر وقت جیش داشتم نازنین بگم جیش جیش.

عاشق پارک رفتنی و همه بچها میشناسنت و انگار مربیتن تا میرسیم همه میگن هیلدا اومد بعد هی میگن خاله من مواظبش باشم توام ازین که یکی هی دستتو بگیره و بگه اینور برو اون ور برو خوشت نمیاد ولی کلا بچها رو خیلی دوست داری یه نی نی اندازه خودتم هست که خیلی دوسش داری اسمش مهرسام تا میرسی صداش میکنی.

هنوز هم عاشق بستنی هستی.

کلی خداروشکر حرف گوش کنی (بزنم به تخته )البته لجبازی هم داری اگه تو فاز لجبازی باشی نه حرف گوش نمیدی ولی در مواقع عادی چرا زیبا

خیلی سالاد دوست داری خندونکنون و ماست خندونکنون و دلستر خندونکو از همه جالبتر جیگر خندونک

چند وقتی که مامان سمیه یه خورده مریض بود موقع رفتن به خونه گریه های میکردی که به زور میبردنت یا ما میومدیم خونتون با زور و گریه میزاشتی ما برگردیم ولی الان خیلی بهتر شدی مخصوصا که همش میگی مامانم کی میاد بابایم کوجاس بابایم کی میاد و بیشتر علاقه داری بری خونه.

ببین خندونک عاشق این اصطلاحه ببینتم اخه . با قیافه حق به جانب میگی ببین.زبان

یه بار یه کاربدی میکردی چشمک(دستت تو مماخت بود ) من برگشتم بهت گفتم هیلدا نباید دست تو دماغت بکنی کار خوبی نیست و کلی توضیح دادم بعد برگشتی خیلی بامزه به مامان جون گفتی ببیییییییییین یه جوری که انگار مامان جون کار اشتباهو انجام داده و تو داری حرف منو تایید میکنی برا مامان جون وما پخش زمین بودیم اون لحظهخنده

عکسای عشقم به سوی مهد کودک

 

 

 

 

بازی اخر ایران خونه خاله نازنین با بردیای خوشگل

 

 

 

 

 





[موضوع : گالری هیلدا جون]
تاريخ : چهارشنبه 4 / 4 / 1393 | 19:39 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

زود میام برات مینویسم عشقم زود زود

 

خیلی این چند وقت همه چی قروقاطی بوده خداروشکر الان همه چی بهتره درس مرسم فعلا تعطیل

 

زود زود میام بوس

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 23 / 2 / 1393 | 22:21 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

سلام عشقم

عشقم یه هفتس میره مهد کودک

دقیقا از 13 اردی بهشت

بعد تحقیقاتی که با مامان سمیه برا مهد داشتیم مامان سمیه به چندتاشون سر زد

و بعد از مشورت با مشاورت یه هفتس میری مهد ترنج و خیلی دوست داری از روزی 1 ساعت شروع شد

الان تقریبا روزی 3 ساعت مامان سمیه میبردتت و میارتت

دو سه روز اول سمیه همون جا تو مهد منتظر میشست ولی الان دیگه میاد خونه و شما تو مهدی و خدا رو شکر مشکلی نداشتی و مهدو دوست داشتی و مهدت هم خوبه خداروشکر

کلی حرف زدنت بامزه شده همه چی میگی

اینم عشقم با یه قلب خوشگل بوسمحبت

عشق بی حوصله منخندونک

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 / 1 / 1393 | 17:42 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

این سومین بهار و سومین 13 بدریه که با مایی عشقم

امسال عید شما تهران بودین چون بابا مجید اصلا مرخصی نداشت

ماهم هفته اول تهران بودیم و هفته دومطبق معمول کاشان پیش فامیل

ولی خب 13 بدر باهم بودیم و خوش گذشت

از پیشرفتای این ماه صحبت کردن خیلی خیلی زیاد و بامزه و بانمکته که هممون عاشقتیم

عکسای 13 بدر 93 :

 

 

 

 

خوووووووش اخلاق من اینجا افتاده زمین داره میخندهقلبماچ

 

 

 

هیلدا و توپ بازی با دوستی که اونجا پیدا کرده بود

 

 

 

این پسر عشق منه امیر علی عززززززززززیزم قلب

خوشتیپ دلم برات تنگ شده

 

 





[موضوع : گالری هیلدا جون]
تاريخ : يکشنبه 3 / 1 / 1393 | 11:33 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عیدددددددددددددددددددددد همه مبارک باشه

سال خوبی داشته باشین

عکسای بهاری و نوروزی هیلدای عزیزززززززززززم :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سال 93





[موضوع : گالری هیلدا جون]
تاريخ : پنجشنبه 8 / 12 / 1392 | 0:10 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

سلام عشق کوچولوی من

ببخشید که دیر به دیر برات مینویسم

اخه دیگه بزرگ شدی عشقم

این روزا بعدا شرح کاملشو خود مامان سمیه میاد میگه من فقط کارای خودتو برات مینویسم عشق کوچولوی من

انقدر تو همه کار مامان سمیه گفته هیلدا دیگه بزرگ شده ما این روزها درگیر بزرگی شما هستیم اساسی

وقتی بخوایم دستتو بگیریم دستتو بشوریم بغلت کنیم یا حتی اب بهت بدیم همش میگی بزرگم یعنی خودم

راه برم دستمو نگیرین بغلم نکنین خودم دستمو بشورم خودم از اب سرد کن اب بردارم و خلاصه کشتی مارو

با بزرگیت

فعلا جملهات دو کلمه ایه

پنج شنبه  اول اسفند مامانی و بابایی بابا مجید از مکه اومدن و جمعه دعوت داشتیم و رفتیم تالار از اول تا

اخر دنبال بچه ها بودی و بازی کردی

هرکار میخوای بکنی اجازه میگیری البته جواب ما اونقدر برات مهم نیسنیشخندو اگه کاریو بخوای بکنی و اجازه ندیم باز هم انجام میدی یعنی عاشقتمااا

عاشق کیفی و همیشه میگی کیکه من کیکه من بعد کیفو میگری میری سمت در میگیم هیلدا کجا میری میگه دانشاه با کی میری دوسم یعنی عاشق دوست خیالیتم که هرکار میکنی با دوستتی

یه وقتاییم میگی میرم امپول این هم از عواقب حرفای مامان زریه که شما میخوای بری امپول بزنی نیشخند

عااااااشق محبتتم که یهو گل میکنه حالا به هر صورتی بوس و بغل وعشقه منیو عاشقتم اونم در هر تایمی یه هوووییماچ

تو اتاقم برای اینکه سر همه کشوها نری و بهم نریزی یه کشو وسایلتو گذاشتم و گفتم این کشو برا هیلداس

ولی شما انقدر بلایی میای میری سر کشوهای من تا من نگات میکنم سریع درشو میبندی و میدوویی سمت کشوی خودت و میگی کشومن زبان

همیشه وقتی میایم خونتون حالا یا تنها یا همه باهم برگشتنه بساط ابغوره گیری شما رو داریم هفته پیش چهارشنبه فامیلای بابا مجید مهمونتون بودن و یه دختر کوچولوی ناز دارن که تو همش میگفتی هستی هستی . منم اومدم خونتون وقتی میخواستم برگردم برای اولین بار داشتی درو روم میبستی و پشت هم میگفتی بابای و برای تند تند بوس میفرستادی منو مامان سمیه غش کرده بودیم نه به اون ابغوره گیری نه به این در بستنتخنده

هنووووزم مثل قبلا عشق نانای هستی دو هفته پیش تو میلاد نور اهنگ شاد پخش میشد شما اون وسط نانای میکردی خیلی باحال بود یا یهو در حال غذا خوردن با صدای اهنگ بلند میشیو نانای میکنیبغل

مامان سمیه هر وقت گریه زیاد میکنی بهت میگه هیلدا برو تو اتاق گریتو بکن بعد بیا بیرون بعد میری کلی تو اتاق گریه میکنی و میای بیرون . مامان سمیه میگه گریت تموم شدد دیگه عصبانی نیستی توام میگی نه اون لحظه من میخوام بخووووووورمت چند هفته پیش خونتون بودم بعد رفتی تو اتاق که گریه کنی بممممممممممممممممممممممممیرم برات که همش منو صدا میکردی دلم میخواست بیام بغلت کنم اما سمیه نمیزاشت البته خب راست میگه ولی انقدر گریت طولانی شد اخراش اومدی بیرون هنوز داشتی گریه میککردی دیگه اومدم بغلت کردم خیلی جیگگگگگگر شده بودی گریه

دیگه یادم نمیاد هرچی یادم اومد اضافه میکنم

این ترم چون ترم اخرم 4 روز تو هفته دانشگام ولی خداروشکر دیگه داره تموم میشه

و وارد داستان کارشناسی ارشد میخوایم بشیم انشاالله چشمکمژه

عشق کوچولوی من عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم هر روز بیشتر

2 سال و 1 ماهگیت مبارک پرنسس هیلدا من شکوفه هلوی من زندگی من قلبماچ

 





[موضوع : ماهگرد های هیلدا حون]
تاريخ : پنجشنبه 17 / 11 / 1392 | 0:52 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عجب برفی اومدددددددددده

با اینکه میگن بی سابقه بوده حتی تو تهران ولی من هیچ وقت برفی رو که دو روز بعد از تولدت سال 90 اومد و من نزدیک بود به امتحان نرسمو فراموش نمیکنم

امروز رفتیم تو حیاط با مامان سمیه و مامانی هم یه ذره برف بازی هم عکاسی به نظرم قشنگترین عکس عسکه تو برفه

دوست ندارم وبلاگت فقط عکسات باشه عکسی که خب تو هارد لب تابمم با تاریخ و شرح حال هست دوست دارم غیر از عکس شرح کارات و حرفاتو فعالیتاتم باشه

اما اینروزا بیشترین جذابیت شما حرف زدنای بانمکتونه که باید نوشت اما نمیدونم تا میام بنویسم همش از سرم میپره

یه چند تاییش یادمه مینویسم البته با نمکهاش چون تقریبا همه چی میگی تازه تازه جملهای دو کلمه ای میگی

یکی که از حرفاییت که عاششششششششششششقشم اینه که بقیرو بغل میکنی و میگی عشق منی واااااااااااااااای خیلی خوردنی و بانمک

هر چیزی میبینی میگه منه منه یعنی مال منه

پوسیدا ----> پلیسه

سیمیدا---->سیب زمینی

پیسیدا----->پیتزا

ماکووونی ---->ماکارونی(عاشق نودلی و به تبع من با چپستیک و همش میگی چوبش چوبش )

بخون رو خیلیییییییییییییییییییی بانمک میگی بوخون

بیشین

از وقتی رفتیم اتلیه یه ژستاااااااااااااااااای میگیری

از الان عشق سریالی عین خودم زود بزرگ شو باهم سریال ببینیم

هر کارو ادایی توی اهنگاو فیلما در بیارن تو هم اداشونو در میاری

امشب رفته بودی رو مبل پرده رو زده بودی کنار میگفتی سلاااااام برف بازی

اومدم کنارت نشستم که کوسنارو بهم نزنی و کثیف نکنی اخه مامانی به خاطره مهمونی که داشت خونه تکونیمونو زود کردیم و مامانی خیلی مواظب که تو عید کثیفشون نکنی بعد نشستم پیشت اومدی به زور میگی پاشوو پاشوو

هپو ----->پتو

شوکاکا----> شکلات

به اب پرتفال و خود پرتغالو نارنگی کلا میگی ابوتاغ همون اب پرنغال و عاشق پرتغال و نارنگیی

 

حالا عکسای برف بازی امروز در ادامه  مطلب :

 



ادامه مطلب

[موضوع : گالری هیلدا جون]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 32 صفحه بعد