بستن تبلیغات

هیلدا پرنسس کوچولوی ما
تاريخ : جمعه 13 / 2 / 1392 | 16:00 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

 تو خود عشقی خود عشق 

 

 

 



تاريخ : جمعه 3 / 3 / 1392 | 17:46 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

روزت مبارک اي قهرمان زندگي من، پدر




تاريخ : شنبه 28 / 2 / 1392 | 18:05 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عشقم 16 ماهگیت مبارک باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی عزیزم قلبقلب

عکسای این ماه بیشترش توی شمال بود که توی پست شما هم کاراتو گفتم هم عکسات حالا بقیشم بعدا سره فرصت که فکر میکنم این فرصت میوفتته بعد امتحانام میام برات مینویسم

از کارایی که یادم میاد

هفته پیش چهارشنبه اولین بار رفتی پایش رشدی که نرگس جونم معرفی کرده بودن سمیه میگفت عاااالی بود . مرسی نرگس جونم

این هفته چهارشنبه هم اولین جلسه کلاسای مادر و کودک رفته بودی که مامان سمیه میگفت خوب بود

هنوز همون قدر خاله ای هستی اما مامان سمیه از اون خانم مشاور یه راهنمایی ها گرفته که من باید چیکار بکنم

خب بقیش یادم نمیاد بعدا میام مینویسم

خاله های وبلاگی اگه وقت کنم میام وبلاگ نی نی هاتون ولی وقت کامنت ندارم ببشیدددد

برام دعا کنین امتحانامو خوب بدم قلب



تاريخ : پنجشنبه 19 / 2 / 1392 | 0:43 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

21 ساله شدم

 

 



تاريخ : جمعه 13 / 2 / 1392 | 13:38 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

خدایا هرکه هستم هرچه هستم

به یک لحظه فدای مادرم کن

مامانا روزتون مبارک



تاريخ : پنجشنبه 12 / 2 / 1392 | 20:30 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

ما از جمعه  6 اردی بهشت خانوادگی رفتیم شمال

برای بابا مجید یه مامورایت کاری بود ماهم از خدا خواسته (اصلا انگار نه انگار 2 هفته دیگه امتحانا شروع میشه هاااااگریه) باهاشون

رفتیم و پنج شنبه 12 اردی بهشت یعنی یه ساعت پیش رسیدیم تهران

جای همه خالی خیلی خوش گذشت (حالا با درسا چیکار کنم ؟گریه)

سره فرصت میام این پستو تکمیل میکنم نظرات رو هم تایید میکنم عکسارم میزارم

 خببببببب حالا فرصت پیدا کردم اومدم تعریف کنم

خب ما یه هفته شمال بودیم کلی خوش گذشت دریا رفتیم جنگل رفتیم خرید رفتیم

یکی از چیزای جدیدی که این هفته اتفاق افتاد خاله ای شدن شدید هیلدا بود یعنی بغل هیج کس حتی سمیه هم نمیرفت جز برای شیر خوردن . مگر اینکه یه جوری سرشو گرم میکردیم

قبلا نوشتم که هیلدا گفته بودم اله ولی اونو فقط یکی دوبار بیشتر نگفت و تواین هفته یاد گرفت بهم بگه اده اونم تند تند و پشت سره هم اونم با اون صدای جیگلش خیلی با نمک و بامزه بود

البته یه وقتایی به دایی حمیدم میگفت اده (اده اده اده ) قرببببببببببببببونت برم قلبقلب

هرجا میرفتم دنبالم میومد از خواب بیدار میشد دستاشو باز میکرد که منو بغل کن ظرف میشستم میومد پایین پام اولش هی میگفت بغلم کن منم بغلش نمیکردم گریه میکرد

یه بار خوابیده بودم با اینکه خوابیده بود پیشم نشسته بود اصلا پیشه بقیه نمیرفت حالا یه پست اختصاصی خاله ای شدن داریم که عکساش توی گوشیه مامان سمیه هستو بعدا میزارم

فوق العاده هم قرطی هستن هیلدا خانوم ما و توی ماشین که همیشه باید اهنگ شاد با صدای بلند پخش بشه هر جا هم که اهنک باشه در حال نانای کردنه حتی خواب هم باشه اگه خوابش سبک باشه یهو پا میشه و نانای میکنه

خلاصه من عاااااااااااااااااااااااااااشقتم

دیگه چیزایی که این چند روز فهمیدم خیلی دوست داره از پله بره بالا

عاشق بجه هاس و هرجا نی نی میدید میرفت پیشش و میخواست باهاش دوست بشه زود

شب هایی که شمال بودیم مامان سمیه میخواست هیلدا رو بخوابونه چراغو خاموش میکرد و به منو دایی حمید میگفت ساکت باشین تا هیلدا بخوابه وقتی خوابید چراغو روشن کنین و هر کاری خواستین بکنین و ماهم که اصلا خوابمون نمیومد وقتی مامان سمیه برای هیلدا لالایی میخوند زودتر از هیلدا خوابمون میبرد . خلاصه میخوام سمیه رو استخدام کنیم شبا برامون لالایی بگه ما بخوابیم نیشخند

یه بازی تو گوشیم دارم یه عروسکه که مثل یه حیوون خونگی میمونه هرروز بهش غذا میدی حموم میبریش بازی میکنه و میخوابه هروقتم که سیر باشه بهش غذا بدی میگه نه (خیلی غلیظ) هیلدا عاشق این نی نیه شده و بهش میگیم هیلدا نی نی چی میگه هیلدا میگه نه

خیلی چایی دوست داری . اهل شیرینی جات نیستی وقتی جیزای شیرین میخوری قیافتو یه جوره بامزه میکنی ولی چیزای ترش رو دوست داری(که به بابا محید رفتی )

لوازم ارایشو تقریبا میشناسی مداد رو به چشمت میزنی رژ رو به لبت و براش رژ گونه رو روی صورتت میکشی .از هر فرصتی برای برداشتن کیف لوازم ارایشم استفاده میکردی ولی من نمیزاشتم

عاشق حیوونا هستی و اصلا نمیترسی . دم ساحل یه سگ بزرگ دیدیم که اگه ولت میکردیم فکر کنم میرفتی پیشش

توی جنگل اسب دیدی و هی بهش اشاره میکردی و میخواستی بری نزدیکش

توووووی خونه که هیجی دنبال مورجه هااااااااااا میکردی و باهاشون بای بای میکردی و خیلی یواشکی با دستت میگرفتیشونو میکشتیشون یه بارم مورچه رو گذاشتی توی دهنت و انگشتم کردم تو دهنت سریع در اومد یه بارم خوابیده بودی روی فرش و دهنتو گذاشته بودی رو زمین که مورچه رو بخوری که مامان سمیه رسید

فعلا تا همین جا یادم اومد هرچی یادم اومد میام اضافه میکنم

عکسا در ادامه مطلب (اگه عکسای جدیدو از سمیه بگیرم اضافه میکنم )

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 5 / 2 / 1392 | 10:35 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

دوشنبه 2 اردیبهشت چند تا از دوستای وبلاگی مون به همراه مامانای مهربونشون اومدن خونه مامان سمیه

به ما که خیلی خوش گذشت . به بچه ها هم فکر کنم خیلی خوش گذشت و خیلی کاری با مامانا نداشتنو

خودشون بازی میکردن

عصر دیگه همشون خسته . البته هیلدا جوووونم یه کوچولو خوابید اون وسط چون هم شب قبلش خوب نخوابیده بود هم یه کوچولو تب داشت روز قبلش برای همین کلن کم حال بود .

مهمونای عزیزمون :

ساینا عشقم با مامان گلش نرگس جوووونم

روشا عزیزم با  مامان مهربونش الهه جوووون

درسای نازم با مامان عزیزش سارا جووووون

من و مامان سمیه و هیلدا جون هم که میزبان بودیم دیگه

نی نی پارتی در ادامه مطلب :

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 29 / 1 / 1392 | 13:36 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عشقم 15 ماهگیت مبارک ببخشید که دیروز یادم رفت بیام برات بنویسم  ولی یادم بود که امروز ماهگردتهچشمک 

ولی  از صبح حالم خوب نبود بعدشم کلاس داشتم نیشخند

با یه روز  تاخیر 15 ماهگیت مبارک قلبقلبماچ

بعدا لیست کارای جدیدتو از مامان سمیه میگیرم و مینویسم لبخند

 

14 فروردین : خونه مامان زری بودیم و بابا داشت نماز میخوند شما هم مثل همیشه سر تو رومهرگذاشتی

ولی این بار تند تند و با صدای اروم یه چیزایی میگفتی قربونت برم

15 فروردین : هیلدا شما از شیر شیر خسته نمی شی ؟؟؟؟

-با سر نه خنثی

17 فروردین : هیلدا خاله-----> اله قلب

دمپایی مامانی رو میپوشی و با کلی ذوق توی خونه راه میری

-هیلدا چشمت کو ؟؟؟ماچ

امشب روی پام خوابوندمت و بر عکس همیشه اروم بودی و نسبتا خوابت برد

لی لی حوضک ----> وقتی واست میخونم انگشت خوشگلتو میکشی کف دستت

18 فروردین : امروز دو تایی رفتیم پارک و کلی بازی کردیم با چمن ها و نی نی های پارک و کلی خوشحال

بودی .بابا بهرام و دیدیمو کلی ذوق کردی .

اومدیم خونه مامان زری جون و با مامانی دعا خوندی و مثل مامانی یواش یواش یه چیزایی میگفتی قلب

19 فروردین : دختر گلم امشب برای اولین بار رسما توی تخت خودت خوابیدی لبخند

یه روز نی نی خاله مهکامه که توی دلش بود و 3 ماه بود که از عمرش میگذشت از تو دل مامانش رفت

پیش خدای مهربون خیلی ناراحت شدم چون از اومدنش کلی خوشحال بودیم

20 فروردین : دیروز پیاده یعنی من پیاده و شما با کالسکه مثل همیشه رفتیم خونه مامان زری و ازون جا با

خاله رفتیم تیراژه . خیلی اذیتمون کردی اما اشکال نداره عشـــــــــــــــــقم خیلی بیشتر از اینا دوست دارم

هر چقدرم اذیتم کنی با یه لبخندت اروم میشم . رفتیم خونه مامان زری و شما عقب عقب میرفتی نیشخند

 



تاريخ : شنبه 17 / 1 / 1392 | 18:10 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

امسال عید به من یکی که خیلی خوش گذشت چرا چون با هیلدا جونم بودم

پارسال 10 روز رفتم مسافرت بدون هیلدا دلم براش خیلیییییییییی تنگ شده بود ولی امسال به جز 2 روز اولش بقیش با هیلدا بودم و خیلی

بهمون خوش گذشت

البته سخت هست با بچه اونم شیطون و کنجکاو که با هیچ کسم غریبی نمیکنه و هر جا میره میخواد به همه جا سرک بکشه و به هرچیزی

دست بکشهو مامان سمیه همین جور پشت سرش راه بره

ولی خوب با تمام سختی خوش گذشت قلب

هیلدا جونم روز پنج شنبه اول فروردین با مامان وباباش رفتن اراک دیدن فامیلای بابایی و روز شنبه حدودای ظهر اومدن پیشه ما کاشان

خونه بابابزرگم که البته خودشون دیگه چند سال این جا زندگی نمیکنن و رفتن پیشه خدا

و خلاصه از شنبه پیش ما بودن با هم کلی عید دیدنی و گردش رفتیم و پنجشنبه همون هفته برگشتن تهران و ماهم شنبه برگشتیم تهران

13 بدر هم با هیلدا بودم لبخند

عکسای تعطیلات عید در ادامه مطلب :



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1 / 1 / 1392 | 0:22 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

عید همه ی دوستای نی نی وبلاگی مبارک

ایشالا به همه ارزوهاتون توی سال جدید برسین

سال خوب و خوشی داشته باشین

 

این دومین بهار پرنسس کوچولوی منه

با اینکه قول داده بودم پست 14 ماهگیشو بنویسم ولی چون این ماه رو مامان سمیه کارای هیلدا رو یه جا نوشته و من باید وارد کنم و

خیلی طولانیه گفتم تو عید بیکار بودم میام مینویسم

برای همین امشب اومدم پست عید رو که فقط عکس هست رو بزارم

فردا دارم میرم کاشان

هیلدا جونم فردا میرن شهر بابا مجید اراک و دو روز بعد هم میان پیش ما کاشان

حتما عکس میگیرم و بعد از عید میام میزارم

ایشالا تعطیلات عید به همتون خوش بگذره

هیلدا جون سره سفره هفت سین خونه خودشون

قربووووووووونت برم عشقم قلبعیدت مبارک پرنسسمماچ

 

بقیه عکسا در ادامه مطلب :

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 28 / 12 / 1391 | 12:48 | نویسنده : خاله یاسی(بانوی اردی بهشت)

پرنسسم 14 ماهگیت مبارک

(شب میام برات مینویسم قلب)

 

شب 28 اسفند نتم قطع بود نتونستن برات بنویسم اما الان یعنی 2 فروردین برات مینویسم لبخند

+ اینها رو مامان سمیه توی یه سررسید برات نوشته و من وارد میکنم برات ماچ

 

10 اسفند :امروز برای اولین بار با دیدن کتاب ذوق کردی و شروع کردی به خوندن بر عکس همیشه که شروع میکردی به خوردن صفحات کتاب و مامان هم شروع به خوردن حرص چون هم دلش نمیومد کتابو از شما بگیره هم خوردن کتاب چاپی برای شما خوب نیست قلب

-امروز پنجشنبه خونه بابا منصور زن عمو بهتون یاد داده که دست هاتو بزنی رو هم وبگی اخ اخ البته لبهاتو غنچه میکنی و یکی از دست هاتو میزنی به بالای مچت و قیافتو متعجب میکنی قلب

از صبح هم که بیدار شدی هرچی میگم با دقت نگاه میکنی و بعدش یه چیزی میگی انگار داری حرفای منو تایید میکنی و در ادامه جمله من یه چیزی میگی وقتی میخوای بگی توی هر جالتی که باشی صورتتو میاری جلو و توی چشمام نگاه میکنی .....

 

11 اسفند : ظهر ها ساعت 1.5 - 2 پنگول میبینی و خیلی خیلی دوست داری همون موقع بهت ناهار میدم تا حواست نباشه و بخوری گلم . البته این کارو موقت میکنم تا به وعده های غذا عادت بکنی و بعد دوباره مثل قبل برات بذارم خودت بخوری

وسطای پنگول خوابت میگیره و بغلت میکنم که بخوابی و تلویزیون رو خاموش میکنم و بهت میگم پنگول رفت لالا  بای بای کرد . وقتی اینو بهت میگم چند دقه صبر میکنی و بعد باحالت سوالی تلویزیون و نگاه میکنی و بعد هم منو و یه چیزای با مزه میگی انگار که داری در مورده پنگول سوال میکنی من دوباره بهت میگم رفت لالا کنه بای بای کرد و دوباره چند دقیقه ای صبر میکنی و دوباره و دوباره ...... چند بار که این کارو کردی چند تا خمیازه میکشی و اروم و خوشگل خوابت میبره قلب

-بوس : بابا مجید لباشو غنچه میکنه و میگه بوس بده بابا و تو هم لب هاتو میذاری رو لبهای بابا ماچ

-امشب بابا مجید بهت کیک کاکائویی داد این اولین بار بود که کاکائو میخوردی.مژه

-کیک هارو از تو کابینت در میاری و میذاری تو یه کابینت دیگه و از این کار کللللللی ذوق میکنی قلب

 

ادامه دارد ......

(الان که دوباره وقت کردم برات بنویسم 11 فروردین 92 هستش )

12 اسفند :دختر گلم امروز صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از صبحانه و کارای روزانه حاضر شدیم و رفتیم خونه مامان زری و ازون جا رفتیم دد و کلی خوش گذشت . حال و هوای این روزا رو دوست دارم دخملی بوی بهار میده

-امروز یاد گرفتی دستت رو بذاری روی مماخت و یه چیزی تو مایه های هیییییس بگی البته به سختی دماغتو از چشمات تشخیص میدی

 

13 اسفند : اخ اخ در فریزززز گلم

یخ های توی فریزرو با دستت میکنی و میخوری نیشخند

هیلدا گلی بالاخره امروز کار دست خودت دادی . داشتم مبلا رو مرتب میکردم که یهو دیدم جیغت در اومد دوییدم سمتت اول فکر کردم تو هم داشتی با انگشت شصت پات بازی میکردی ناخنت خدای نکرده کنده شده اما بعد دیدم پوست پایین ناخنت رو کندی و خون میاد و قربونت برم بابا مجید گرفت زیر اب خنک کلی خوشت اومده بود و میخندیدی و ذوق میکردی برات چسب زخم زدیم که خدایی نکرده الودگی به خودش نگیره . اولین چسب زندگی دخملی خیلی دوست میدارم قلب(عکساش در ادامه مطلب )

15 اسفند : دختر گلم

وقتی شما توی دل مامانی بودی 3-4 ماهه اولش خیلی واسه مامان سخت بود و نمیدوتونست بره شرکت توی این مدت مدیر مامان دکتر محسنی خیلی هواشو داشت و کلی بهمون محبت کرد همین طور خاله ندا کلی زحمت کارهای مامان رو انجام میداد .

چند روز پیش به خاطره تماسی که چند ماهه پیش گرفته بودم با شرکت تا کارهای تسویه من رو انجام بدن چون یه مقدار بدهی داشتم بابت همون مدتایی که نبودم و کم و کسری داشتم باهام تماس گرفتن که برم . دکتر محسنی عزیز که متوجه شده بودن به همکارام گفته بودن که واسه مامانی پاداش بدن و بدهیمو اصلا از مامانی پول نگیرن خییییلی خوشحال شدم هم به خاطره پولش چشمک هم به خاطره اینکه هنوزم واسه مدیرم ارزش دارم

تماس گرفتم و کلی تشکر کردم و یه پیغام خاص واسه شما دادن و اینکه این کادو مال شماست و از طرف دکتر محسنی

عزیزه دلم دخترم قربون پاقدم و قدمهای پر از برکتت قلب

 

16اسفند : امروز فتح قله میز تلویزیون مامان زری جون اینارو داشتی تبریک تبریک ماچ

کلی ذوق کردی و دست پیش گرفتی که کسی دعوات نکنه . عزیزه دلم کلی نگاهت توی این روزا معنی دار شده قشنگم .

دستای کوچولو و قشنگتو به دستگیره کمدت رسید خدا به مامانی رحم کنه چون دیگه دستیگره رو میگیری و در کمدتو باز میکنی

دختر گلم امروز خاله یاسی اومد و با بابا مجید رفتیم برف بازی و شما بالاخره برف رو از نزدیک دیدی و روش راه رفتی و کلی هم دماغ و لپات قرمز شده بود عشقم قلب

خاله که اومد خونمون با گوشیش بازی میکردی و دست خاله رو میگرفتی و با انگشت خاله عکسای گوشی رو میدیدی لبخند

 

20 اسفند :دختر گلم این روزایی که میگذره پر از بوی بهار

بوی خونه تکونی و بوی خرید عید که من عاشق این حال و هوام

امروز با خاله یاسی رفتیم خرید اختصاصی برای شما امسال قراره عید بریم مسافرت به امید خدا .

دیدن فامیل های بابا و من در اراک و کاشان به امید خدا

امروز کلی شیطونی کردی و خیلی خیلس دوست داری خودت راه بری و دیگه به سختی توی کالسکه میمونی

امروز اولین کفش رسما کفش زندگیت رو خریدی دختری یه کفش واقعیه واقعی دخملی من اخه تا الان پاپوش میپوشیدی و ازون جایی

که شما خیلی دوست داری راه بری حتما باید کفش واقعی بپوشی. مبارکت باشه گلم

امروز برای اولین بار برات ماشین خریدم گفتم شاید دوست داشته باشی ولی خیلی خوشت نیومد واقعا معلوم شد دخملی منی

چون میدونم اگه عروسک برات گرفته بودم کلی خوشحال تر بودی . امروز بهت گفتم هاپو چی میگه شما گفتی هاپ خیلی هم خوشگل

میگی هاپ (تند ) بعد از خرید اودیم خونه مامان زری جون بهت گفتم هیلدا بریم هیلدارو بشوریم شما خودت رفتی دم دستشویی مامان اینا

و ایستادیقلب

 

25 اسفند : سلااااام دخملی

توی این روزا مامانی حسابی خسته هستش

چون داره خونه تکونی میکنه ازون مهمتر با شمای بلاچه . قربونت برم همه چی با تو برام شیرینه خودت میدونی که مامان یه وقتایی کم میاره امااز بوی تو همه خستگی هامو تبدیل میشه به عشق و عشق و عشق ماچ

-امروز خونه مامان زری یاد گرفتی وقتی بهت میگیم هیلدا خوش میگذره با سر میگی اره یعنی سرتو میاری پایین و میگی ام

-هیلدا گوشت کو ؟؟؟؟ ............. عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم . گوشتو بالاخره پیدا کردی قلب

 

مهمترین خبر این ماه هیلدا جونم این بود که سعی کردی بدون شیر بخوابی و موفق شدیم و دیگه با لالایی و بغل و تکون میخوابی گلم قلبماچ

 

 عکسای 14 ماهگی در ادامه مطلب :

 

 

 



ادامه مطلب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد
  • بهترین هاست
  • کد آهنگ