هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

مشدی هیلدا

سلام دوست جونای وبلاگیمون هیلدا جونم جونم از چهارشنبه مشهد بوده ودیشب اومده این اولین مسافرت هیلدا جونم به مشهد توی 7 ماه نیمگیشه دومین مسافرت هوایی هیلدا جونمه فعلا هنوز عکساش اماده نیست بعدا میام میزارم   یه خبر مهم : از اونجایی که هیلدا جونم خیلی خیلی ددری تشریف دارن اولین کلمه ای که گفتش دد بود قــــــــــــربـــــــــــــــــــــــونـــــــــــــــــــت برررررم البته امروز هیلدا از صبح یه خورده کم حال بود و همش اب دماخش میومد بعد مامان سمیه نگران بود  چون خداروشکر تا الان هیلدا سرمانخورده بود بردش دکتر که گفته سرماخوردگی نیستش چون خوده سمیه سرماخورده بود و اقای دکتر گفته بود هیچ وقت سرماخوردگی خودت...
20 شهريور 1391

حرف هاي مامان شب زميني شدنت فرشته كوچولوي ما

  هیلدا جون دخترم خواستم این متن و واست یه کم ویرایش کنم بعد فکر کردم که همینجوری بیشتر حل و هوای اون شب و  نشون میده اینکه چقدر ناراحتی‌ و خوشحالی‌ و  دلتنگی‌ و نگرانی رو باهم داشتم و بعد از نوشتن چقدر آروم شدم چون میدونستم چیزهایی که خیلی‌ دوست دارم بدونی یه جائی‌ واست نوشتم   به نام خدا - خدای همه خوبی ها سلام فرشته کوچولوی ما دخترم الان که دارم واست مینویسم شما حسابی‌ داری توی دل مامان  تکون می‌خوری و من پاهای کوچولوتو حس می‌کنم ،خیلی‌ خوشحالم .انگار خودت هم فهمیدی مامان،که قراره فردا بیای پیش من و بابا و ما بخاطر دیدن شما و روی ماهت تمام سختی‌ها و...
12 شهريور 1391

هیلدا و خاله یاسی

هیلدا وخاله یاسی : سلام عشقم همین جوری نشسته بودیو بازی میکردی یهو دیدم چقدر این حالت نشستنت بازی کردنت با هاردم و حتی لباست برام اشناس بعد یادم اومد وقتی عسل جون دختره خاله میترای عزیز اندازه شما  بود تازه مینشست اومده بودن خونه شما (که اون موقع نبودی) دقیقا رو همین مبل با همین حالت نشسته  بود .عسل خیلی دختره ماهیه ماشالا ایشالا هیلدام به خوبی عسل بشه اینم عسل جون (با اجازه خاله میترا - شانس اوردم این عکسو از 3 سال پیش دارمش):     این هیلدای من :     بقیه در ادامه مطلب:       ...
12 شهريور 1391

برای مهربون ترین دختردنیا هیلدای مامان

  برای مهربون ترین دختردنیا هیلدای مامان       در ادامه مطلب:   به نامه آنکه یادش آرام بخش قلب من است سلام دخترگلم این نوشته هارو برای تو مینویسم تا روزی که به امید خدا بزرگ شدی بخونی و بدونی که چقدر برای من عزیز هستی‌ و خواهی‌ بود  و اینکه وجودت دنیای من رو زیباتر از همیشه کرد هیلدا جون ،مامان از روزی که حس کردم توی وجود مامان هستی‌ همه لحظه‌های زندگیم رنگ دیگه ای‌‌ گرفت نمی‌خوام مامان دروغگویی باشم قبل از اومدنت خیلی‌ به داشتن بچه اعتقاد نداشتم اما یکی‌ دو ماهی‌ بود که به خدا گفته بودم خدایا هرچی که تو واسم بخوای .نمیخواستم بنده کله شقی باشم از...
5 شهريور 1391

7 ماه و 7 رنگ رنگین کمان

پرنسس قشنگم 7 ماه از اومدن تو به زندگی ما میگذره 7 ماهه که رنگین کمونه زندگیه ما شدی هممون عاشقتیم . با اینکه هفته ای چند بار میبینمت اما بازم دلم برات تنگ میشه زود زود. وقتی میبینمت با وجود اعتراضای مامان سمیه بغلت میکنم و از اینکه انقدر منو میشناسی و دوست داری بیای بغلم کلی ذوق میکنم عزیزم خیلی شیطون و با نمک شدی و میدونی که من عاشق بچه های شیطونم و از بچه های لوس خیلی بدم میاد عاشق بامزه گیات موقعه شیر خوردنتم وقتی دمر میشی شیر میخوری وقتی حالت 4 دستو پا شیر میخوری وقتی یه قلوپ شیر میخوری یه غلت میزنی یکم بازی میکنی و دوباره یه قلوپ دیگه عاشق فوضولیات یا به قول سمیه کنجکاویاتم وقتی میری بیرون یا حتی تو خونه همه...
29 مرداد 1391