هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

months 5

هیلدا جونم 5 ماهگیت مبارک .5 ماه گذشت خیلی خیلی زود . چند روز پیش خاله صدف میگفت وای به این زودی 5 ماه شد ؟؟؟؟ 5ماه پیش توی امتحانا بود من و حمید و بابا مجید امتحان داشتیم الانم 3 تا مون امتحان داریم این ماه میخواستیم یه خ ورده مدله ماهگرداتو عوض کنیم و تنوع بدیم بهش ولی از اون جایی که همه امتحان داشتیم نشد شما هم امشب تا دیروقت هایپر بودی و خسته و خوابالو و بد اخلاق ولی من که همه جوره عاشقتم پرنسس ایشالا 6 ماهگیت جبران میکنم برات کلی سر وقت و حوصله ایشالا تا اون موقع یه دوربین حرفه ای خوبم میگرم کلی عکسای خوگشل ازت میندازم   عکسای هیلدا در ادامه مطلب:   &n...
29 خرداد 1391

تولد دایی حمید جونی

امشب تولد 18 سالگی حمید جونی بود البته 23 خرداد بود ولی دیشب چون امتحان داشت امشب یه جشن کوچولو دورهمی داشتیم . حمید داداشــــــــــــــــــــــتم تولــــــــــــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــــــــبارک عشــــــــــــــقم ایشالا 120 سالگیت هیلدا خودش بیاد تو وبلاگ بهت تبریک بگه   اینم هیلی من :       ...
24 خرداد 1391

17 خرداد در لاله

دیروز بابام یه عمل کوچیک داشت از صبح رفتیم بیمارستان  هممون به جز مجید و سمیه مامانم که رفت با بابام بالا منم که راه نمیدادن از دست این مسوولای بیمارستان لاله سر به دنیا اومدن هیلدام نمیذاشتن بریم هیلدارو ببینیم اخر سر یواشکی میرفتیم .ولی دیروز نتونستم یواشکی هم برم .حمیدم نبود من تنها از 8 تا 12 ظهر بودم . بعد دیگه سمیه زنگ زد که من میام هم بابارو ببینم هم تا اونجا میام دکتر هیلدارو برا چکاب ماهش ببینه .خلاصه اومد و منو از تنهایی نجات داد خداروشکر عمل بابامم خوب بود امروز اومده خونه و حالش خوبه. خلاصه سمیه با هیلدا اومد هیلدا رو گذاشت پیشم اول رفت پیش دکتر خودش بعد هم باهم رفتیم پیش دکتر هیلی که همه چیزش گفت خوبه...
19 خرداد 1391

بابایی روزت مبارک

کودکی ، دخترکی ، موقع خواب سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید : زندگی چیست ؟ پدرش از سر بی صبری گفت : زندگی یعنی عشق دخترک با سر پرشوری گفت : عشق را معنی کن ! پدرش داد جواب : بوسه ی گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده برآورد ز شوق گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت : پدر … عشق اگر بوسه بود … بوسه هایم همه تقدیم تو باد !!! تقدیم به بابای خودم و بابا مجید و همه باباهای خوب     ...
15 خرداد 1391

سفرنامه شیراز 1

عزیزم دیروز از شیراز اومده و کلی هم بهش خوش گذشته کلی جاهای دیدنی رفته. (حافظیه . سعدی.باغ ارم .خواجوی کرمانی و......)بقیش یادم نیست تو هواپیماهم دختر خوبی بوده فقط برگشت یه کوچولو گریه کرده . با شیرازیا دوست شده رفته بغلشون باهاشون خندیده و کلی خوش گذشته بهشون .امروزم رفتم خونشون دیدمش عکسای قشنگشو دیدم البته اینا یه سری از عکساس و بقیه دست خاله نازنین و هر وقت بیاره میذارم اینجا. امروز با دهنت یه صداهایی در میاوردی انگار اری ابنبات میخوری خیلی گوگولی بود .وقتی خیلی گشنته یا خوابت میاد و گریه میکنی هی میگی ((نا نا)) خیلی غلیظ البته . خلاصه بگم خیلی جیگری . عکسای عشقم در ادامه مطلب:     ...
12 خرداد 1391