هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

اولین قدم هاااااااای هیلدای من

عشقم چند روزیه چند قدم با ترس و لرز بر میداره عاشقتم اولین قدمات مبارک البته خیلی وقت بود خودش وایساده بود الانم اگر بهش بگی هیلدا راه برو نمیره باید خودش اراده کنه خودش از مبل و تخت میاد پایین و برا خودش دست میزنه من درگیره درس سمیه درگیر تولد اخره هفته هم عشقمو میخوایم ببریم اتلیه کلی خوشحالم   دوستای وبلاگی شرمنده بهتون سرنمیزنم خیلی کار دارم ...
12 دی 1391

12-1............11 ماهگیت مبارک زندگی

باورم نمیشه عشقم انقده بزرگ شده باورم نمیشه 1 ماه دیگه 1 ساله پیشه مایی این روزا همه حرفای پارسالم میاد یادم الان من عاشق تواااااااااااااااااااااام دیووونتم 11 ماهگیت مبارک شکوفه ی درخت هلوی من   (این پست بعدا تکمیل میشه) فقط زود اومدم بهت تبریک بگم چون فردا نمیتونم پیشه عشقم باشم بعدا نوشت : دیدین گفتم من نمیتونم برم پیش عشقم اخه یه امتحان خیلی مهم داشتم که خدارو شکر خوب بود . ولی پرنسسم اومد پیشمون یه خورده خوابالو بود ولی کلی شیطونی کرده کاراهای جدیده هیلدا در این ماه : دس دسی یاد گرفتی اونم خیلی بامزه عین ادم بزرگا یه دست بالا یه دست پایین خیلی شیک وقتی بهش میگیم هیلدا لا لا کن فوری یه بالش پید...
28 آذر 1391

دالي موشه

عكساي 10 ماهگي هيلدا اين روزا انقدر هيلدا شيطوني ميكنه تا بياي عكس بگيري شيرجه  ميزنه رو دوربين و نميزاره عكس بگيريم مامان سميه هم مشغول تداركاته تولد . منم كه تقريبا اخره ترمه و مشغوله درس اصلا وقت نمي كنم بيام ازش عكس بگيرم يا تو وبلاگش بنويسم عكساي مخفيانه هيلي توسط مامان سميه  در ادامههههههه مطلب :       ...
20 آذر 1391

اخباره دهه اول اذر 91

عاشقتم قرطیه من دیروز برای اولین بار هیلدا سواره مترو شد.  البته از شانش مترویی هم که سوار شدیم خیلی خراب بود (حالا نیس همش سالمه )فن های مترو کار نمیکرد هیلدام گرمش شده بود و گریه میکرد خوب شد زود پیاده شدیم .   خلاصه از ساعت 11 صبح تا 5 بعد از ظهر توی بازار بزرگه تهران میچرخیدیم  و بیشتر تو قسمته وسایله تولدش بودیم چون سمیه خیلی چیزایی که میخواست رو نزدیکه خونمون نمیتونست پیدا کنه . اووووف چقدر خسته شدیم هیلدا یکی دوبار خوابید ولی مگه اروم میگرفت بلا تو کالسکه که نمیشست ولی کالسکه خیلی به درد خورد خدایی همه وسایلمون رو توش گذاشتیم هیلدا رو بغل میکردیم واسه خودش نانای میکرده و میخندیده بهش میگم کجا اهنگ گذاشت...
12 آذر 1391

تولد وبلاگ هیلدا پرنسس کوچولوی ما

دیروز 1 سالگی وبلاگ هیلدا بود 1 ساله که دارم وبلاگتو مینویسمو کلی خوبه و خوش میگذره کلی دوستای خوب پیدا کردیم 1 سال پیش یهویی به سرم زد برات وبلاگ درست کنم و اصلا بلد نبودم دایی حمید اولاشو بهم یاد داد بقیشو خودم یاد گرفتم .ایشالا که همیشه برات بنویسم عشقم   ...
4 آذر 1391

10 ماهگی و یه خبر خووووووووووووووووب

عزیزم 10 ماهگیت مبارک   جوونه زدنه اولین مرواریدت مبارک پرنسسم   عاشقتم    دیروزشنبه 27 ابان عصر بود که با مامان سمیه و مامانی رفته بودی خرید وقتی برگشتی مامان سمیه یهوویی دستش به لثه هات میخوره و یه چیز سفت احساس میکنه که بعدش منو مامانی هم تاییدش کردیم البته الان خیلی کوچولوئه و اصلا دهنتو باز نمیکنی که ببینیم بعد حالا نشستیم با مامان سمیه فکر که چی کار کنیم از اون جایی که 2 ماه دیگه تولده پرنسسمه و از الان مامان سمیه در حاله خرید وسایله تم تولدته و داره کم کم چیزاتو اماده میکنه وقتی برای جشن دندونی نبود میموند یه اش دندونی که بعد تصمیم گرفتیم چون امروز ماهگرد 10 مین ماهته به جای شیرینی هر ماه کیک دن...
28 آبان 1391