هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

اغاز بودن

امروز یه روز مهم واسه ما .چه روزیه ؟پارسال 90.3.9 ما فهمیدیم که سمیه حاملس .هوراااااااااااا البته خود سمیه 7 خرداد فهمیده بود اما خودشم باورش نشده بود تا رفته بود ازمایش داده بود و مطمئن شدش . وقتی زنگ زد و به ما گفت ما تا چند روز تو شوک بودیم خیلی غیر واقعی بود. هم خوشحال هم اخه هر چی به سمیه میگفتیم بچه بیارین مخصوصا من و صدف دوستم میگفت نه .و واقعا تا چند ماه اولم تو مخم نمیگنجید سمیه بچه داشته باشه .اخه سمیه خیلی شیطونه و اصلا بعد ازدواج اخلاقای دخترونشو از دست نداده بود . الانم که هیلدا هست خیلیا بهش میگن بهت نمیاد بچه داری و بچه بغل کردن و ازین حرفا. خلاصه خونوادمون 7 نفری شد . حالا با تمام واقعی و غیر واقع...
9 خرداد 1391

یک خاله ی زبل خان

چند هفته پیش به سمیه میگفتم توی چند ماهگی جنسیت هیلدا مشخص شد میگفت یادم نیست باید برم سونوهاشو ببینم . الان داشتم کتابخونمو مرتب میکردم یه تقویم کوچولوی 90 پیدا کردم که از وقتی اثاث کشی کرده بودیم دنبالش بودم (ما دی اثاث کشی کردیم 10 روز قبل تولد هیلدا) . بعد بازش کردم دیدم روز 13 شهریور هفته 19 حاملگی سمیه جنسیت هیلدا مشخص شد.گفتم بازم ایول به خودم دیدم هر چی براش خریدمو توش نوشتم .از اول حاملگی سمیه هفته هاشو مشخص کردم تو تقویم. سمیه همش میگفت بچم بهمنی میشه مثل مجید ولی من میدونستم چون سزارینه تو دی هیلدا به دنیا میاد . وقتی سمیه از سونوگرافی بر میگشت بهم زنگ زد گفت دختره چنان توی اتاق بالا پایین میپریدم جیغ بنفش میکش...
8 خرداد 1391

یه دختر ددری!!!!

هیلدامون خیلی ددری شده وایییییییییی چه خوب اخه منم دوست دارم همش بیرون باشم در اوج خستگی دوست دارم بیرون باشم. امروز پیش هیلدا بودم عصری مامانی هم اومد پیشمون یه سر. بعد منم مانتومو پوشیدم مامانمم مانتو و روسری سرش بود هیلدا هی گریه میکرد مامانی هی فکر میکرد هیلی غریبی میکنه بعد اومد بغلم اروم شد از در حال اوردمش تو راهرو یه ذوقی کرده بود جیغ میکشید تازه فهمیدیم بللللللللللللللللللله خانوم دری شدن .قربونت برم عشق درری من و یه خبر مهم    :  توجــــــــــــــــــــــه  توجـــــــــــــــــــــــــــــه          (اورلین مسافرت هیلدا به.........................شیراز ...
6 خرداد 1391

اولین خرید با من

هیلدا با مامان و باباش خیلی خرید و پاساژ رفته .منو سمیه هم باهم تنها هم رفته بودیم بعد تولد هیلدا اما 3 تایی با هیلدا نرفته بودیم دیروز برای اولین بار 3 تایی رفتیم پاساژ هیلدا هم توی کالسکش بود و خیلی ماشالا ماشالا سااااااااااااااااااااااکت هیچی نگفت بعدشم خوابش برد. فقط اخراش یه خورده خسته شده بود بغلش کردیم .دوربین نبرده بودیم ولی قبل رفتن تو بالکن چند تا عکس انداختیم . عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم عزیزم پرنسس من دوست دارررررررررررم   ...
1 خرداد 1391

4 ماهه شد پرنسس

  امروز  پرنسس کوچولوی ما 4 ماهه شد و حسابی بزرگ شد وقتی یاد روزای اول تولدش میوفتم و عکساشو میبینم بزرگ شدنشو احساس میکنم .انقدر کوچولو بود که میترسیدم بغلش کنم اما الان انقدر راحت تو بغلم میمونه .دوست داره دستشو بگیری و وایسونیش وقتی میشونیش به زور بلند میشه تا میخوابونیش غلت میخوره حتی وقتی مامان سمیه میخواد پمپرزشو عوض کنه تو اون حالتم بیخیال غلت خوردن نمیشه .عاشق ددر و رقص و اهنگه .دوست داره دائم باهاش حرف بزنی و حواست بهش باشه .وقتی دمر میشه اگه دستتو پشت پاش نگه داری یکم خودشو میکشه جلو .امروز از دانشگاه رفتم دم خیابون بهار با دوستای خوبم صدف و نگین جونم و برای هیلدا ازین گلای عروسکی که لبخند میزنن خریدم هیلدا...
28 ارديبهشت 1391

مادرم روزت مبارک

تقديم به آني كه بهشت زير پايش جا دارد به مادرم... كه مهرش تا ابد در دلم جاي دارد. تو بهترين گل، ميان شهر گلهايي تو رنگ آفتابي، شب كه مي رسد، مثل ستاره، گویا مهتابي مادر خوبم، روزت مبارك (تقدیم به مامان خودم .سمیه و همه ی مامانای دیگه) ...
23 ارديبهشت 1391