هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 9 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

واکسن 18 ماهگی عزیزه دلم

قربونت برم امروز واکس 18 ماهگیتو زدی از صبح ساعت 10 که واکسن زدی مامان  و بابا اوردنت خونه ما که سرت گرم باشه و بیشتر راه بری چون مامان سمیه میگفت هرچقدر بیشتر راه بری بهتره خداروشکر خوب بود شربت استامینونفن  هم هر 4 ساعت تا الان خوردی مامان سمیه که از دیشب همین جور تو خودشه و نگرانه ایشالا که تا اخرش خوب باشه الان تو بغلم خوابت برد و الان تو اتاق دایی لالا کردی   ----- تا فردا میام مینویسم که حالت چطوره ایشالا که اگه قراره تب کنی شدید نباشه اگه قراره جای واکسنت درد بگیره خیلی اذیت نشی عشق   خداروشکر تا 6 سالگی دیگه واکسن نداری   ب.ن : (30تیر ) خداروشکر برخلاف اون جیزی که منتظرش بودیم تبت...
27 تير 1392

دختر گلم 17 ماهه شدي.....

اين ماه يكي از ماههايي بود كه شما خيلي بزرگ شدي هم از نظر رفتاري و هم از نظر احساسي ... تقر يبا هر كلمه اي كه بهت ميگم اگه سرحال باشي يه چيزي تومايه هاش ميگي و  دوست داري هر چي ميگم توو ام يه جوري گفته باشي البته بازم ميگم اگه خيلي  سرحال باش اسب رو انقدر بامزه ميگي سينش رو نوكه زبوني و وقتي داري ميگي زبونت از دندون هات اومده بيرون و ميگي اس زنبور ميگه زيييييييي لپتاپ اپ اپ آب رو خيلي خوب ميگي و يه وقتايي انقدر ميگي آپ كه مامانت نگران ميشه كه نكنه مشكلي هست كه انقدر آپ ميخواي واي از ماما گفتنت يه وقتايي كه تو تختت خوابي بيدار ميشي و ميبني  نيستم انقدر خوشگل صدام ميني كه دلم ميخواد پرواز كنم تو اتاقت آروم و سوالي...
29 خرداد 1392

16 ماهگی پرنسسم

عشقم 16 ماهگیت مبارک باورم نمیشه انقدر بزرگ شدی عزیزم عکسای این ماه بیشترش توی شمال بود که توی پست شما هم کاراتو گفتم هم عکسات حالا بقیشم بعدا سره فرصت که فکر میکنم این فرصت میوفتته بعد امتحانام میام برات مینویسم از کارایی که یادم میاد هفته پیش چهارشنبه اولین بار رفتی پایش رشدی که نرگس جونم معرفی کرده بودن سمیه میگفت عاااالی بود . مرسی نرگس جونم این هفته چهارشنبه هم اولین جلسه کلاسای مادر و کودک رفته بودی که مامان سمیه میگفت خوب بود هنوز همون قدر خاله ای هستی اما مامان سمیه از اون خانم مشاور یه راهنمایی ها گرفته که من باید چیکار بکنم خب بقیش یادم نمیاد بعدا میام مینویسم خاله های وبلاگی اگه وقت کنم میام وبلاگ نی نی هاتون ولی ...
28 ارديبهشت 1392

15 ماهگی عشقم

عشقم 15 ماهگیت مبارک ببخشید که دیروز یادم رفت بیام برات بنویسم  ولی یادم بود که امروز ماهگردته   ولی  از صبح حالم خوب نبود بعدشم کلاس داشتم با یه روز  تاخیر 15 ماهگیت مبارک بعدا لیست کارای جدیدتو از مامان سمیه میگیرم و مینویسم   14 فروردین : خونه مامان زری بودیم و بابا داشت نماز میخوند شما هم مثل همیشه سر تو رومهرگذاشتی ولی این بار تند تند و با صدای اروم یه چیزایی میگفتی قربونت برم 15 فروردین : هیلدا شما از شیر شیر خسته نمی شی ؟؟؟؟ -با سر نه 17 فروردین : هیلدا خاله-----> اله دمپایی مامانی رو میپوشی و با کلی ذوق توی خونه راه میری -هیلدا چشمت کو ؟؟؟ امشب روی پام خوابوندمت و بر عک...
29 فروردين 1392

14 ماهگی

پرنسسم 14 ماهگیت مبارک (شب میام برات مینویسم )   شب 28 اسفند نتم قطع بود نتونستن برات بنویسم اما الان یعنی 2 فروردین برات مینویسم + اینها رو مامان سمیه توی یه سررسید برات نوشته و من وارد میکنم برات   10 اسفند :امروز برای اولین بار با دیدن کتاب ذوق کردی و شروع کردی به خوندن بر عکس همیشه که شروع میکردی به خوردن صفحات کتاب و مامان هم شروع به خوردن حرص چون هم دلش نمیومد کتابو از شما بگیره هم خوردن کتاب چاپی برای شما خوب نیست -امروز پنجشنبه خونه بابا منصور زن عمو بهتون یاد داده که دست هاتو بزنی رو هم وبگی اخ اخ البته لبهاتو غنچه میکنی و یکی از دست هاتو میزنی به بالای مچت و قیافتو متعجب میکنی از صبح هم که بیدار...
28 اسفند 1391

12+1=13 ماهگیت مبارک

عزیزم 13 ماهگیت مبارک این روزا تقریبا میشه گفت هر شب خونه مایی و شیطونی میکنی و خیلی خیلی بلا شدی ولی اصلا نمیشه ازت عکس گرفت تا دوربین یا موبایل میبینی شیرجه میزنی روش این ماه خیلی ماه خوبی برای مامان سمیه نبود اول از همه تب کردناو کم حالیت برای دندونات و یه سرماخوردگی کوچولو که دکتر گفته بود حساسیته بعدش هم سرماخوردگی یا انفولانزای مامانی که هنوزم خوب خوب نشده الانم دو تا دندونای بالایی (سمت راست و چپ اون دندون وسطی هات )جوونه زدن هیلدا دقیقا 1 هفته بعد از تولدش راه افتاد اوایل اروم اروم و کوتاه ولی الان همش در جال راه رفتن و شیطونی کردن خیلی شیطونی مامان زهرا میگه به مامان سمیه رفتی چون سمیه بچگی خیلی شیطون بوده راستی امروز ب...
28 بهمن 1391

12 ماهگی یا همون 1 سالگی

به یمن امدن فرشته کوچوکولومون به زمین با اسمانی ترین ارزوها برای پر و خیر برکت بودن قدم های کوچکش و روح بخشیدن به زندگیمان جشن تولدی برای فرشتمون گرفتیم بفرمایید تولد هیلدا 2 تا تولد داشت یکی 28 دی که دوستای مامان وبابا بودن که به قول مامان سمیه جشن 12 ماهگی بود یکی هم 29 دی که فامیل های مامانی و بابایی بودن که جشن 1 سالگی بود هردو روزش کلی خوش گذشت کلی هم مهمون کوچولو داشتیم روز اول عسل جووووونم .ساینا جووونم .درسا جووونم و رادین جون و ترنم جون روز دوم علیرضا پسر عموی هیلدا . سانیار جون . حدیث جون .هلیا جون . پریا جون.و فاطمهه جون کلی هم مهمون بزرگ داشتیم که زیادن نمیشه اسمه همشونو بگم اهان اینو یادم رفت یه نی نی دیگه ...
30 دی 1391