هیلداهیلدا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
همدم و هومنهمدم و هومن، تا این لحظه: 10 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

هیلدا پرنسس کوچولوی ما

تولد دایی حمید جونی

امشب تولد 18 سالگی حمید جونی بود البته 23 خرداد بود ولی دیشب چون امتحان داشت امشب یه جشن کوچولو دورهمی داشتیم . حمید داداشــــــــــــــــــــــتم تولــــــــــــــــــــــــــدت مــــــــــــــــــــــــبارک عشــــــــــــــقم ایشالا 120 سالگیت هیلدا خودش بیاد تو وبلاگ بهت تبریک بگه   اینم هیلی من :       ...
24 خرداد 1391

17 خرداد در لاله

دیروز بابام یه عمل کوچیک داشت از صبح رفتیم بیمارستان  هممون به جز مجید و سمیه مامانم که رفت با بابام بالا منم که راه نمیدادن از دست این مسوولای بیمارستان لاله سر به دنیا اومدن هیلدام نمیذاشتن بریم هیلدارو ببینیم اخر سر یواشکی میرفتیم .ولی دیروز نتونستم یواشکی هم برم .حمیدم نبود من تنها از 8 تا 12 ظهر بودم . بعد دیگه سمیه زنگ زد که من میام هم بابارو ببینم هم تا اونجا میام دکتر هیلدارو برا چکاب ماهش ببینه .خلاصه اومد و منو از تنهایی نجات داد خداروشکر عمل بابامم خوب بود امروز اومده خونه و حالش خوبه. خلاصه سمیه با هیلدا اومد هیلدا رو گذاشت پیشم اول رفت پیش دکتر خودش بعد هم باهم رفتیم پیش دکتر هیلی که همه چیزش گفت خوبه...
19 خرداد 1391

بابایی روزت مبارک

کودکی ، دخترکی ، موقع خواب سخت پاپیچ پدر بود و از او می پرسید : زندگی چیست ؟ پدرش از سر بی صبری گفت : زندگی یعنی عشق دخترک با سر پرشوری گفت : عشق را معنی کن ! پدرش داد جواب : بوسه ی گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده برآورد ز شوق گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت : پدر … عشق اگر بوسه بود … بوسه هایم همه تقدیم تو باد !!! تقدیم به بابای خودم و بابا مجید و همه باباهای خوب     ...
15 خرداد 1391

سفرنامه شیراز 1

عزیزم دیروز از شیراز اومده و کلی هم بهش خوش گذشته کلی جاهای دیدنی رفته. (حافظیه . سعدی.باغ ارم .خواجوی کرمانی و......)بقیش یادم نیست تو هواپیماهم دختر خوبی بوده فقط برگشت یه کوچولو گریه کرده . با شیرازیا دوست شده رفته بغلشون باهاشون خندیده و کلی خوش گذشته بهشون .امروزم رفتم خونشون دیدمش عکسای قشنگشو دیدم البته اینا یه سری از عکساس و بقیه دست خاله نازنین و هر وقت بیاره میذارم اینجا. امروز با دهنت یه صداهایی در میاوردی انگار اری ابنبات میخوری خیلی گوگولی بود .وقتی خیلی گشنته یا خوابت میاد و گریه میکنی هی میگی ((نا نا)) خیلی غلیظ البته . خلاصه بگم خیلی جیگری . عکسای عشقم در ادامه مطلب:     ...
12 خرداد 1391

اغاز بودن

امروز یه روز مهم واسه ما .چه روزیه ؟پارسال 90.3.9 ما فهمیدیم که سمیه حاملس .هوراااااااااااا البته خود سمیه 7 خرداد فهمیده بود اما خودشم باورش نشده بود تا رفته بود ازمایش داده بود و مطمئن شدش . وقتی زنگ زد و به ما گفت ما تا چند روز تو شوک بودیم خیلی غیر واقعی بود. هم خوشحال هم اخه هر چی به سمیه میگفتیم بچه بیارین مخصوصا من و صدف دوستم میگفت نه .و واقعا تا چند ماه اولم تو مخم نمیگنجید سمیه بچه داشته باشه .اخه سمیه خیلی شیطونه و اصلا بعد ازدواج اخلاقای دخترونشو از دست نداده بود . الانم که هیلدا هست خیلیا بهش میگن بهت نمیاد بچه داری و بچه بغل کردن و ازین حرفا. خلاصه خونوادمون 7 نفری شد . حالا با تمام واقعی و غیر واقع...
9 خرداد 1391

یک خاله ی زبل خان

چند هفته پیش به سمیه میگفتم توی چند ماهگی جنسیت هیلدا مشخص شد میگفت یادم نیست باید برم سونوهاشو ببینم . الان داشتم کتابخونمو مرتب میکردم یه تقویم کوچولوی 90 پیدا کردم که از وقتی اثاث کشی کرده بودیم دنبالش بودم (ما دی اثاث کشی کردیم 10 روز قبل تولد هیلدا) . بعد بازش کردم دیدم روز 13 شهریور هفته 19 حاملگی سمیه جنسیت هیلدا مشخص شد.گفتم بازم ایول به خودم دیدم هر چی براش خریدمو توش نوشتم .از اول حاملگی سمیه هفته هاشو مشخص کردم تو تقویم. سمیه همش میگفت بچم بهمنی میشه مثل مجید ولی من میدونستم چون سزارینه تو دی هیلدا به دنیا میاد . وقتی سمیه از سونوگرافی بر میگشت بهم زنگ زد گفت دختره چنان توی اتاق بالا پایین میپریدم جیغ بنفش میکش...
8 خرداد 1391

یه دختر ددری!!!!

هیلدامون خیلی ددری شده وایییییییییی چه خوب اخه منم دوست دارم همش بیرون باشم در اوج خستگی دوست دارم بیرون باشم. امروز پیش هیلدا بودم عصری مامانی هم اومد پیشمون یه سر. بعد منم مانتومو پوشیدم مامانمم مانتو و روسری سرش بود هیلدا هی گریه میکرد مامانی هی فکر میکرد هیلی غریبی میکنه بعد اومد بغلم اروم شد از در حال اوردمش تو راهرو یه ذوقی کرده بود جیغ میکشید تازه فهمیدیم بللللللللللللللللللله خانوم دری شدن .قربونت برم عشق درری من و یه خبر مهم    :  توجــــــــــــــــــــــه  توجـــــــــــــــــــــــــــــه          (اورلین مسافرت هیلدا به.........................شیراز ...
6 خرداد 1391

اولین خرید با من

هیلدا با مامان و باباش خیلی خرید و پاساژ رفته .منو سمیه هم باهم تنها هم رفته بودیم بعد تولد هیلدا اما 3 تایی با هیلدا نرفته بودیم دیروز برای اولین بار 3 تایی رفتیم پاساژ هیلدا هم توی کالسکش بود و خیلی ماشالا ماشالا سااااااااااااااااااااااکت هیچی نگفت بعدشم خوابش برد. فقط اخراش یه خورده خسته شده بود بغلش کردیم .دوربین نبرده بودیم ولی قبل رفتن تو بالکن چند تا عکس انداختیم . عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم عزیزم پرنسس من دوست دارررررررررررم   ...
1 خرداد 1391